ماعطشي نداريم

تا حالا نديده بودمش ولي از نوع صحبت و شور و حرارتي كه داشت معلوم بود خيلي پر انرژي و فعال است.
وسط حرف‌ها دائم مي‌پرسيد: پس استاد كي ‌مي‌آد؟
از آدم‌هايي كه آنجا زندگي مي‌كردند خوشش آمده بود و از آنجا كه فهميده بود من هم آنجا زندگي مي‌كنم خيلي از زندگي استاد سؤال مي‌كرد.
گرم صحبت بوديم كه استاد از در وارد شد وهمگي جلوي ايشان بلند شديم. او كه خيلي وقت منتظر آمدن استاد بود، بي‌مقدمه وبا يك سلام و احوالپرسي مختصر شروع به طرح سؤال‌ها ومشكلات كرد.
يكي از سؤال‌هاي اساسي او وجود خدا بود. او مي‌گفت:
هرجوري با خودم ور مي‌رم نمي‌تونم وجود خدا رو قبول كنم. به هركي تا حالا برخورد كرده‌ام كه اين مساله رو برام روشن‌ كنه فقط به بن‌بست خورده‌ام تا اين كه از يك طريقي با شما آشنا شدم و با خودم گفتم تيري تو تاريكي مي‌اندازم، خدارو چه ديدي شايد اين دفعه به هدف بخوره و به جواب برسم.
استاد كه خوب به حرف‌هايش گوش كرده بود، گفت:
خب حالا دردت چيه، چي مي‌خواي؟!
مي‌خوام بفهمم خدا هست. مي‌خوام برام خدا و وجودش رو اثبات كنيد.
استاد اشاره به قوري چاي جلوي خودش كرد وگفت:
توي اين قوري چاييه و ساكت ماند.
او كه با سكوتش منتظر ادامه صحبت استاد بود متوجه شد بازهم استاد اشاره مي‌كند كه:
توي اين قوري چاييه!
باز هم جوان كه متوجه نمي‌شد استا منظورش چيست، هاج و واج استاد را نگاه مي‌كرد. استاد با صداي بلند گفت:
آقا جون! من دارم به تو مي‌گم توي اين قوري چاييه، چرا ساكتي؟!
جوان كه مي‌ديد استاد منتظر جواب است گفت: خب‌، توي اون قوري چاييه! كه چي؟!
استاد كه درست به هدف زده بود، دامه داد:
خب كه چي؟! خدا هست همه جا هم هست كه چي؟! من چه كار كنم؟! هست كه هست، چايي تو اون قوري هست كه هست، به من چه ارتباطي داره؟! كه چي؟! فرض كن من الان خدا رو برات اثبات كردم. نه، اثبات نه- ودست جوان را در دست گرفت- اصلاً دست خدا رو توي دست‌هاي تو بگذارم، خب با اين خدايي كه الان دست‌هاش توي دست‌هاي تويه، چه كار داري؟
مي‌دوني اين جواب تو كه گفتي‌ «كه چي»، منشأش چيه؟ آيا منشأش اين نيست كه درون تو اصلاً طلبي نيست؟تو در حال حاضر طالب چاي نيستي، تشنگي نداري، اگه برات اثبات كنن كه اونجا چاييه، نه كه اثبات كنن، اصلاً به تو نشون بدن بازهم جوابت اينه«كه چي»، حالا چه كار كنم؟ ولي اگه تشنه باشي به مقدار تشنگي‌ات طلب هم بيشتر مي‌شه. توي اين حالت، كسي كه عطش داره و پدرش داره در مي‌آد، دنبال اثبات وجود آب نيست كه حتي يك در صدي وجود آب، اون هم چند كيلومتر اون طرف‌تر، حركت مي‌كنه.
اينجا ديگه حتي احتمال‌هايي با درصدهاي پايين‌هم با ارزش مي‌شه و حركت مياره، پس آدمي اگه هم مي‌خواد به خدا برسه بايد به طلب، عطش وتشنگي برسه نه اثبات وجود خدا، كه خيلي‌ها نه تنها به خدا رسيده‌اند كه حتي اثباتش هم مي‌كنند ولي چون با او كاري ندارند، مي‌گن خدا منو ساخته، عقل هم به من داده، خب دستش درد نكنه، به خاطر اين محبتي هم كه به من كرده يك روز درهفته را مي‌گذارم برم كليسا و ازش تشكر كنم، بعد هم من مي‌رم سيِ خودم اونم هم سيِ خودش ...

رضا هاشمي